از بند افیون تا برزخ تنهایی، نگاهی به دردهای ناگفتهی بهبودیافتگان انجمن معتادان گمنام در مسجدسلیمان
به قلم سعید مرادی
در یکی از مناطق شهرستان مسجدسلیمان، پشت حصاری ساده که شاید کمتر کسی توجهی به آن داشته باشد، قصههایی در جریان است که بازتابدهنده یکی از بزرگترین چالشهای پنهان جامعه امروز ماست. اینجا جلسات معتادان گمنام (NA) است، پناهگاهی برای کسانی که از بند اعتیاد رسته، اما اکنون در نبردی نابرابر با جامعه گرفتار شدهاند. وقتی وارد سالن میشوید، سکوتی آمیخته به احترام حکمفرماست. صدای لرزان مردی سکوت را میشکند: سلام، من یک معتادم، ۳ سال و ۲ ماه است که پاکم. این تنها آغاز یک روایت نیست، بلکه ورود به فصلی تازه از جنگی است که برای بسیاری، بسیار سختتر از خود دوران مصرف است، چرا که برخلاف تصور عمومی، ترک مواد، نقطه پایان تمام مشکلات نیست و بسیاری از بهبودیافتگان، پس از عبور از غول اعتیاد، با برزخ تنهایی و بیاعتمادی مواجه میشوند.در این میان، رحمان ۳۸ ساله که ۵ سال است لب به سیگار هم نزده، نمونهای از عمق این تنهایی است. او با چروکهای عمیقی بر پیشانی که فراتر از سنش نشان میدهد، میگوید که وقتی مواد را کنار گذاشت، تازه چشمهایش باز شد و فهمید چه بر سر زندگیاش آورده، اما درست در همان لحظه، فاجعهای دیگر آغاز شد. همسرش پس از سالها تحمل، دقیقاً زمانی که رحمان پاک شده بود، از او جدا شد و دادگاه نیز حق را به او داد. حالا رحمان مانده است با یک خانه خالی و شناسنامهای که مهر طلاق بر آن خورده، او میگوید بزرگترین دردش مواد نیست، بلکه دیوارهای خانهای است که شبها به او دهنکجی میکنند و او را قضاوت میکنند. این قصه، روایت صدها بهبودیافتهای است که طلاق و فروپاشی خانواده را به عنوان اولین ترکشهای هوشیاری تجربه میکنند، آنها درست در لحظهای که بیش از هر زمان دیگری به آغوش گرم خانواده نیاز دارند، خود را در خلأ عاطفی مطلق میبینند.این حس طردشدگی، در داستان بهروز نیز تکرار میشود، نماینده طبقه تحصیلکردهای که به دام اعتیاد افتاد و حالا ۳ سال است که پاکیاش را حفظ کرده، اما برای یک لقمه نان حلال، درهای بسته را یکییکی میکوبد. بهروز با تلخی میگوید که تا میفهمند سابقه اعتیاد داری، انگار جذام داری، طوری به تو نگاه میکنند که انگار مجرمی بالقوه هستی. درخواست سوءپیشینه برای شغلی که نان شب را تأمین کند، سدی است که بسیاری از این افراد را دوباره به سمت وسوسههای شوم میراند. او معتقد است وقتی جیب خالی است و شرمندگی جلوی خانواده تنها دارایی توست، بیکاری بزرگترین محرک برای بازگشت به آن جهنم است و نبود چرخههای حمایتی کارآفرینی، فرصت زندگی دوباره را از آنها میگیرد.در گوشهای دیگر از این شهر، روایت مریم شنیده میشود که به سختی حاضر به گفتگو با ما شد، زنی که پس از دو سال پاکی هنوز نتوانسته است نگاه سنگین همسایگان را تحمل کند. مریم میگوید برای یک زن، دوران اعتیاد به معنی از دست دادن تمام اعتبار زنانه در چشم جامعه است. او که برای کار نظافت به خانهها میرود، میگوید بسیاری هنوز با تردید به من نگاه می کنند، گویی هنوز هم متهم است. رنج مریم، نماد آسیبپذیری مضاعف زنانی است که پس از بهبودی، نه تنها با فقر، بلکه با قضاوتهای اخلاقی جامعه نیز دستبهگریباناند و بزرگترین ترسشان بازگشت به آن تاریکی مطلق است.این روایتها، نه فقط قصه چند فرد، که نمایی از یک بحران ساختاری است که درمان آن عزمی فراتر از جلسات گروهدرمانی میطلبد. جامعه معمولاً از افراد میخواهد اعتیاد را ترک کنند، اما برای زندگی پس از ترک دست یاری دراز نمیکند. اشتغال، مهمترین حلقه مفقوده در مسیر بازگشت این افراد به زندگی عادی است و کسی که پس از ترک، شغل و درآمد نداشته باشد، بیش از دیگران در معرض ناامیدی، انزوا و بازگشت به مصرف قرار میگیرد، بنابراین حمایت از این افراد، یک ضرورت اجتماعی برای کاهش آسیبهای منطقه است.در پایان جلسه، اعضا دست در دست هم، دعای آرامش را زمزمه میکنند و صدای همبستگیشان سالن را پر میکند، اما افسوس که بیرون از این درها، دنیای بیرحمی منتظر آنهاست. این گزارش هشداری است برای همه ما، بهبودیافتگان نیاز به ترحم ندارند، آنها به فرصت دوباره، پذیرش اجتماعی و امکان اشتغال نیاز دارند. از نهادهای متولی، خیرین و کارفرمایان منطقه انتظار میرود که با درک شرایط این افراد، آستین حمایت را بالا بزنند، چرا که تا زمانی که فرصتهای شغلی عادلانه فراهم نشود، نرخ بازگشت به اعتیاد همچنان یک چالش باقی خواهد ماند. امروز، خانههای متلاشیشده و دستهای خالی این مردان و زنان، پیش روی ماست، آیا جامعه صدای استمداد نامرئی آنها را میشنود؟
